
تو دل یه دشت عور........یه مترسک سوت و کوربروی پای چوبی............تو فکر روزای دورروزی که کار و کشت بود.....دنیا واسش بهشت بودقلب چوبیش همیشه...شاد از این سرنوشت بوداما حالا چشم اون......زمین خشکو میپادپیرهن پاره اون...می رقصه با ساز بادکلاه حصیریشو...پاره کرد کلاغ زشتچه جوری باور کنه..... جهنم شد اون بهشتدستای بازش فقط...به امید یاری اننمیدونه که چرا...گنجیشکا فرارین پیوند...
ادامه مطلب