
زندگی زندون تنگه با همه بر سر جنگهچه جوری برات بگم من دلا امروز همه سنگهنگاه کن از توی ايوون گربه گنجيشکارو خوردهگل خوشبختی ما رو يه کسی چيده و بردهروی سنگفرشای خونه غير مشتی برف نموندهيه کسی با خاک باغچه روی پرها رو پوشوندهمی دونستم می دونستم يکی دست ما رو خوندهپر خاکستر اينجا چه کسی آتيش سوزوندهنگاه کن تيرهای چوبی که روی سقف اطاقههمشون و من شمردم گاهی باچشم گاهی با دلمن و تو با هم غريبه سينه هامون پر کينههر دو زخمی هر دو تنها ای خدا زندگی اينهروی سنگفرشای خونه غير مشتی برف نموندهيه کسی با خاک باغچه روی پرها رو پوشوندهمی دونستم می دونستم يکی دست ما ...
ادامه مطلب
من به دیماه تعلق دارم و به فصل سرمافصل زندگی کوتاه آدم برفی های معصومفصل گرسنگی گنجشکهای سر بهواو فصلی که باغها عروس کلاغها می شوندو من باز هم از خود سوال می کنم که آیا..آیا اردیبهشت مرا با عشق به خود راه داد؟!پس چرا بند ناف من شیره محبت را به مویرگهایظریفم نرساند؟!پیوند دی۱۳۸۶ ...
ادامه مطلب